بنیاد دلاوران ایران زمین( دلاویز )

من المؤمنین رجال صدقوا ماعاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا

در اسارت .../یکی از اسرای جنگ
نویسنده : بنیاد دلاوران ایران زمین(دلاویز) - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
 

مطالبی را که در ذیل مطالعه خواهید نمود٬ ګوشه هایی از تجربیات عینی جوانی است که حالا پس از ګذشت 32 سال از انقلاب شاید دوست دارد باز هم جوانی را بیازماید... آنجا که می ګوید: دلم برای اسارت تنګ شده...

این را بګویم تا بدانند که وصف حال این مردم ګرفتار همانند یوسف نبی (ع) شده است٬ آنجا که می ګوید: ربّ السّجن احبّ الیّ ممّا تدعوننی الیه... که زندان بهتر است از آنچه من  (من ایرانی مسلمان شیعه) را بدان می خوانید...     

پیش ګفتار

پدیده ها در طول تاریخ ماهیتاً یکی هستند، اما اشکال مختلف دارند. انسان هم به عنوان یکی از پدیده های روی زمین بدینگونه است و تمام مسائل مبتلابه او در طول تاریخ ماهیتاً یکسان بوده است که به فراخور پیشرفت تمدن بشری اشکال مشکلات او تغییر نموده است. در قرآن سوره شمس آمده است که: "" فالهمها فجورها و تقواها. قد افلح من زکّیها. وقد خاب من دسّیها."" خدا نیکی و بدی را در انسان قرار داده ( تا انسان یکی را اختیار کند ). پس رستگار شد هرآنکس که نفس را از آلودگیها پاک نمود. و سرافکنده گردید هرآنکس که نفس را آلوده نمود. پس تکلیف و راه انسان مشخص است  و پیامبران هم برای بشارت و انذار این دو نکته آمدند تا تحولی مثبت در ماهیت این پدیده یعنی انسان رخ دهد...

جوانی ...

حالا که به این سن و سال رسیدم و یک نگاهی به گذشته کردم، دیدم چه اتفاقی افتاده است. فهمیدم چرا این ملت 2500 سال هست که می سوزد. حالا فهمیدم که چرا شاه گفت صدای انقلاب شما را شنیدم... چرا باید در این مملکت همیشه وقتی جانها به لب رسید و کار به دقیقه ی ۹۰ رسید یک تغییر توام با انفجار رخ دهد؟!!


پدرم با اینکه بیسواد بود هیچ وقت از شاه خوشش نمی آمد. یک بار هم که در زمان حکومت نظامی کودتای 28 مرداد گیر افتاده بود و از او سین جین کرده بودند که شاهی هستی یا مصدقی ... گفته بود زنده باد نان سنگک و دیزی آبگوشت ... تا اینکه موفق شده بود خودش را از شرّ مامورین خلاص کند. مردم مگر چه میخواهند ... نانشان که فراهم باشد و شرمنده ی زن و بچه نباشند، خودشان راه رستگاری را طی خواهند کرد...

 

منِ بچه کارگر قرار بود دیپلم بگیرم که انقلاب شد. اطلاعیه های امام برایمان جالب بود. پدرم با اینکه بیکار بود اما دنیا براش به آخر نرسیده بود و از اینکه می دید بچه هایش در جو انقلاب نمازخوان شده اند و یا اطلاعیه های امام را دست به دست می چرخانند راضی بود... یک پدر مگر چه می خواهد جز عاقبت به خیر شدن بچه هایش ...

 

یادم هست که یک کتاب "" به سوی دروازه تمدنِ "" شاه در خانه مان بود. روی جلد کتاب عکس شاه بود با کت و شلوار سیاه که دست راستش را برده بود بالا ... انگار که مثلاً می خواست بگوید که ""هی ... بابا راه تمدن از این طرفه""... یک تورّقی هم این کتاب را کرده بودم و تا آنجایی که یادم می آید علی الظاهر می خواست مردم را به بهشت موعود خودش ببرد .و یادم هم هست که امام در اطلاعیه هایش همین تمدن شاه را به چالش می کشید و از ظواهر فسق و نوکری بیگانگان نظام شاه انتقاد می کرد. امام می گفت تمدنی که ما به دنبال آن هستیم خیلی پیشرفته تر از تمدن کذایی شاه است، شاه ما را عقب افتاده نگه داشته است. ما تمدن وپیشرفت را میخواهیم به اضافه اسلام ... تمدنی را که اسلام می خواهد بسیار پیشرفته تر از تمدن شاه و غرب است و وابستگی به جهانخواران ندارد... همه ی ما یادمان می آید و مطمئن هستم 2/98 درصد مردمی که آمدند و به ندای امام لبیک گفتند و به جمهوری اسلامی رای دادند به خاطر اسلامی رای دادند که قرار بود جامعه آنان را پیشرفته تر از سایر جوامع بکند، چون مردم چیزی به غیر از این از اسلام انتظار نداشتند. مگر مردم چه می خواهند به غیر از خیر و سعادت در دنیا و آخرت ...

 

بسیج ...

 

امام قبل از اینکه در تاریخ 5 آذر 1358 اعلام تشکیل بسیج بکند من به اتفاق سایر بچه های مسجد محل بسیج شده بودیم و کارهای محل را بی چشمداشت و بی اجر و مزد انجام میدادیم و یا به جهاد کشاورزی در روستاها هم می رفتیم. بعد که برنامه های بسیج شروع شد، بسیجی هم شدم و میدان تیر هم رفتم. مدتی گذشت... بعد به خودم گفتم که بسیج نه نان می شود و نه آب، بهتر است که به سربازی بروم که اگر خواستم در جایی استخدام شوم و نان بخورم و مراحل زندگی را ردیف کنم، لااقل کارت پایان خدمت داشته باشم. اما الان برادران معزز بسیج تا یک امتیازی، بن خوار و باری، اضافه کار و رتبه ای و یا حق ماموریتی برای زیارت جبهه های نور نگیرند سنگرها را پر نمی کنند. به هر حال جوانان هم به دنبال خیر و سعادت دنیا و آخرت خود هستند ... 

 

سپاه ...

 

یادم هست اوایل انقلاب که تازه اعلام تشکیل سپاه شده بود، عشق و شور فراوانی در جوانها ایجاد شده بود تا برای حفاظت از دست آوردهای انقلاب و اسلام جانفشانی کنند. زمینه ی فکری جوانها عمدتاً کتابهای شریعتی بود. شنیده بودم که سپاه هنگام گزینش از سطح مطالعاتی جویا می شد و شما اگر به خصوص چهارتا کتابهای شریعتی در مورد "" علی تنهاست""، ""مسئولیت شیعه بودن""، ""فاطمه فاطمه است"" و غیره خوانده بودی حتماً استخدام می شدی. من یک مقداری تنبلی کردم، اما چند تا از بچه های محل خواندند و استخدام شدند. پوشیدن آن لباس سبز که پیراهن را روی شلوار می انداختی و یک آرم "" لا با اسلحه"" روی سینه ... افتخار شیرینی بود که نصیب هر کس نشده بود. من گاهی حسرت این را می خوردم اما به خودم می گفتم ""پاسدار"" بودن یک واژه هست، مهم این هست که شما در هر لباسی بتوانی خدمت بکنی. 

جالب بود چند شب پیش به مناسبت میلاد امام حسین و روز پاسدار در جمع فرماندهان سپاه حضرت آقا می فرمودند که: "" سپاه بنا به مقتضیات و نیاز روز متحول شده است"". اگر ظاهر جمله را بنگریم، خوب بسیار عالی است که انسان بنا به مقتضیات روز متحول شود. اما آیا یک نیروی نظامی اگر از وظائف نظامی گری خود به فاز بیزینس بغلطد، آیا ضمانتی وجود دارد تا دوباره به فاز نظامی گری بازگردد؟ آیا سپاهیان جوانتر تجربه ایشان را دارند تا در روز نیاز همانند ایشان انجام وظیفه نمایند. آیا یادمان هست که قبل از شروع جنگ ایران و عراق تعداد بسیاری از افسران ارتش، واحدهای نظامی خود را تغییر داده بودند و به شهرهای خود آمده بودند و یا از واحدهای رزمی به واحدهای پشتیبانی منتقل شده بودند؟ بعد به هنگام شروع جنگ چه بلبشویی رخ داده بود؟ یا اینکه یادمان رفته است؟ افسری بود در واحد پشتیبانی موتوری یکی از لشکرهای ارتش جا خوش کرده بود و در جنگهای ظفّار (عمان) در زمان شاه شرکت کرده بود و دائم از فتح الفتوحات خود می گفت، اما هر وقت به او می گفتی چرا به خط مقدم نمیروی تا از تجربیاتت استفاده شود، به ریش ما می خندید... 

راستی از این برادران سپاه بخواهید لااقل برای اجرای فرامین رئیس جمهور مهرورز، دفاتر بیزینس خود را از تهران به شهرستان هایی مانند اهواز، چابهار، بوشهر، ایلام و سایر شهرهای مرزی منتقل نمایند. اگر این کار را کردند این نشانه ی حداقلی صدق ایمان و نیّات آنها خواهد بود. اګر هم کسی برود چهارتا کارمند بخت برګشته خواهد بود و مابقی مدیران پروازی... پیغمبر بعد از فتح مکه چند جنگ دیگر هم داشت که در یکی از آنها از مدعیان ایمان خواسته بود که در تابستان برای جنگ از مدینه خروج کنند. مدعیان ایمان گفته بودند که الآن هوا گرم است و ما هم مشغول کشاورزی و بیزینس هستیم، آیا می شود مثلاً زمستان به جنگ برویم؟ آیه آمد که ای پیغمبر بگو: ""قل حرّ نار اشدّ حرّا"" به این معنی که ""آتش جهنم شدیدتر است ها...!!! "". حالا این هم داستان ما است. به هر حال آیا بعضی از برادران سپاهی را که در مدیریت های مختلف دولتی جا خوش کرده اند را نمی بینیم که برای سعادت دنیا و آخرت ما مغضوبین روی زمین بعضاً یک سوم سال را در ماموریت خارج از کشور به سر  می برند ... ؟    

 

 

سربازی ...

 

چند ماهی از شروع سربازی نگذشته بود که جنگ شروع شد. ابتدای جنگ اوضاع به هم ریخته بود. مدیریت جنگ در مناطق جنگی فی البداهه شکل می گرفت. ارتش به هم ریخته بود. مهمترین عامل نفوذ دشمن تا عمق 100 کیلومتری خاک ما، عدم وجود یا خواب بودن دستگاههای اطلاعاتی ما و همچنین تصمیم گیریهای دیرهنگام دولت بوده است. ما در این 30 ساله اثبات کرده ایم که برای مسائل کلان و مهم مملکت، زمانی تصمیم می گیریم که کار از کار گذشته است و متاسفانه فرصت ها را تبدیل به تهدید کرده ایم. عراقیها در یک سال اول جنگ به طمع بدست آوردن خوزستان در خاک ما جا خوش کرده بودند. ما مرد جنگ بودیم اما نمی دانستیم که چگونه باید جنگید. یک سال طول کشید تا جنگیدن را بیاموزیم. پس از شهادت رجایی و باهنر و گذشت حدود یک سال از جنگ، یک نوری به جبهه ها وارد شد. بد نیست خاطره ای را از ابتدای جنگ هم اینجا بگویم.  

چند ماهی هم از شروع جنگ نگذشته بود که یک روز سر وکله ی آقایان بنی صدر ، خامنه ای و خدا بیامرز تیمسار ظهیر نژاد در پشت خط مقدم جبهه کرخه پیدا شد. آنها داشتند سربازان و درجه داران و افسران را مورد تفقد قرار میدادند که ناگهان گلوله ی توپی صفیرکشان آمد و یک کیلومتری با صدای مهیبی به زمین خورد. آقای خامنه ای به دنبال جانپناهی از جا در رفتند. تعدادی از سربازان در صحنه تکان هم نخوردند و از این عکس العمل خنده ای کردند. ایشان فرمودند: "" ماشاالله شما پهلوان هستید""... بد نیست که اینجا یادی کنم از شهید حسین خرّازی از فرماندهان سپاه که به نیروهای زیردست خود می گفت: ""هنگامی که صدای گلوله ای را می شنوید بیخود خودتان را به زمین نیاندازید، چرا که گلوله ای که سهم شما باشد صدایش را نمی شنوید"". این ایمان حاصل اعتقاد به راه است. تجربه و ایمان او، این بصیرت را به او بخشیده بود. 

شوخی نیست، باید از نزدیک بسیار جنگیده باشید تا به این معنا رسیده باشید. از همین روی بود که در حین سخت ترین عملیاتهای جنگی که گلوله های کالیبر در اطراف او در پرواز بودند ، خود را به روی زمین نمی انداخت و در بحبوحه کارزار کارگشای دیگران بود. "" من المومنین رجالٌ صدقوا ما عاهدواالله علیه فمنهم من قضی نهبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا"". به هر حال او با وجود از دست دادن یک دست خود، راه سعادت را پیمود و ایمان او خود گواه راه او بود ...

 

اسارت ...

 

تا اینکه زد و در یکی از این عملیاتها اسیر شدم. باورکردنی نبود اما حقیقت داشت. زندگی در اردوگاههای اسارت درسهای زیادی برای من داشت. بریده شدن از یک دنیای بزرگ با آلودگیهای بزرگ و محدود شدن در یک دنیای کوچک با مشکلات و آلودگیهای مبتلابه (شاید) کوچکتر مزایایی داشت که می توان آن را یک سود بزرگ قلمداد کرد. برادرم در یکی از نامه هایی که برایم در اسارت ارسال کرده بود، یک حدیثی را برایم نوشته بود که: ""الدنیا سوقٌ، ربح قومٌ و خسرالآخرون"". یعنی این که دنیا مثل بازار تجارت می ماند، یک جماعتی سود می کنند و عده ای دیگر هم ضرر می کنند و یا شکست می خورند. او حسرت من را  می خورد که من سود کردم، اما غافل از آنکه پیروز واقعی او بود که سال بعد شهید شد. به هر حال انسانها سود و زیان خود را تشخیص می دهند ... نمی دهند؟!!!...

 

بزرگترین بهره ای که از اسارت عایدم شد تجربه ی یک نوع زندگی بود، و آن چیزی جز روش و منش حاج آقای ابوترابی در زندگی نبود. هیچ وقت او را فراموش نمی کنم و او همیشه در جلوی چشمان هست. وقتی به ایشان فکر می کنم معنی ولایت بر قلبها را درک می کنم. ادب٬ اخلاق٬ مهربانی٬ جذب حداکثری ( دفع حداقلی هم حتی ندیدم...)٬ غیرت٬ یکرنګی ٬ بی ریایی ٬ صبوری ٬ شجاعت٬ عطوفت حتی به دشمن٬ همه و همه در این مرد جمع شده بود تا مهره ای در آستین خدا باشد برای جوانان پرشوری که اسیر شده بودند تا از طریق او رسم زندګی پاک و خدمت گذاری را بیاموزند... (چه بګویم ... ) . اول باید این را توضیح بدهم که در اردوگاهها در تمام طول اسارت یک نوع حکومت نظامی حاکم بود که سربازان و درجه داران عراقی حاکم و اسرا همیشه محکوم بودند. چون دژبانی ارتش عراق اردوگاهها را اداره می کرد، قوانین پادگان (به غیر از قوانین صلیب سرخ جهانی) در ظاهر می بایست اعمال می شد (مثل رعایت دیسیپلین ارتش، کوتاه کردن مو و ریش، آمارگیری، تنبیهات نظامی، تفتیش٬ احترام به مافوق و ...) و اسرا هم می بایست بی چون و چرا قوانین را رعایت می کردند.
 
اما یک نوع حکومت، قوانین و رسم و رسوماتی هم در بین اسرا حاکم بود که رسمی نبود و عراقیها از آن ( به واسطه وجود جاسوسهایی ) خبر داشتند ( مانند برنامه هایی برای برپایی مراسم مذهبی، سرود، تئاتر، انتخاب ارشد آسایشگاه و ...) اما نمی توانستند در آن دخالتی بکنند چون علنی نبود. این حکومت و اجرای قوانین آن عمدتاً به دست بچه مذهبی ها که اکثریت مطلق داشتند بود. اگر مشکلی یا نزاعی بین دو اسیر رخ می داد، این امکان وجود داشت که مشکل در بین خود اسرا با ریش سفیدی و درک متقابل از اینکه ما باید مشکلاتمان را خودمان حل کنیم نه دشمن، حل شود. اما اگر کسی می خواست مشکلش را از طریق عراقیها حل کند کسی مانع او نبود و جبری هم در کار نبود، چون ما در آنجا همه تحت حکومت قهری عراقیها بودیم و می توانستیم قوانین داخلی ایرانیها را نپذیریم، (که اگر هم نمی پذیرفتیم دچار دردسر می شدیم). وجود چنین جوی باعث شده بود تا افرادی مانند مخالفان، جاسوسها، منافقین و لات و لوطها امنیت داشته باشند. لذا اگر جماعت فوق الذکر با بچه های مذهبی دچار مشکلی می شدند این امکان وجود داشت تا با مراجعه به عراقیها شکایت کنند.

 

حال در این فضا که همه در برابر عراقیها یکسان هستند و تنوع عقیده در حقیقت رسمیت دارد و اجباری برای پذیرفتن حاکمیت غیر رسمی در ظاهر وجود ندارد، فردی می آید تا با ارائه یک نوع برخورد اخلاقی، زمینه ای فراهم آورد تا همگان رشد کنند. او می داند که با یک مشت جوان کله داغ طرف است و کوچکترین نقطه اختلاف آنان با هر دو حاکمیت رسمی و غیر رسمی منجر به انفجاری می شود که تنها دود آن به چشم ایرانیها می رود. لذا نرم خویی و احترام به همگان از جمله عراقیها ( نه از روی سیاست، بلکه به عنوان یک باور دینی و رویه زندگی ) باعث می شود تا رویه ای در اردوگاهها رشد کرده و الگوی اخلاقی افراد در برخورد با مسائل و یکدیگر گردد. در حقیقت نمود خارجی این سعه صدر و احترام به اقشار مختلف، رویه ای است به شکل ""مروت و مدارا"" که در رفتار ظاهری اقشار مختلف، رشد و بروز پیدا کرده است.
 
لذا شما مشاهده می نمایید در اردوگاه موصل یک که بیشترین منافقین، مخالفان جمهوری اسلامی، جاسوسها و لات و لوطها را در آن جمع کرده اند، فضایی ایجاد شده که در آن بچه های مذهبی و این اقشار در اردوگاه به یکدیگر احترام گذاشته و متقابلاً احترام می بینند و حتی تیم های مشترک فوتبال، والیبال یا بسکتبال میدهند. خداوند در قرآن آیات آخر سوره غاشیه میفرماید: "" فذکر انما انت مذکر، لست علیهم بمصیطر"" اینکه ای پیغمبر تذکر بده که تو تنها یک تذکر دهنده ای و سیطره ای و تسلطی بر تغییر کفر و ایمان آنان نداری. در حقیقت هدایت با خداست و ما با عملمان باید زمینه رشد را در انسانها فراهم آوریم (کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم). اگر این نوع نگاه حاجی به انسان نمی بود و به انسانها به شکل یکسان نمی نگریست و شرایط رشد را به شکل مساوی برای انسانهای اسیر فراهم نمی آورد، و اگر می خواست فقط به فکر بچه های مذهبی باشد و سایر اقشار را انگ زده و براند، آیا رویشی در کار می بود؟ آیا ریزشها در آن محیط مستعد، فاجعه آمیز نمی بود؟ مشهور است که حاج آقای ابوترابی هنگام تعویض اسرا به یکی از مسئولین صلیب سرخ گفته بود ""که سلام مرا به اسرایی که به منافقین (اردوگاه اشرف ) پیوستند برسانید و بگوئید که ابوترابی ایران شما را تضمین می کند"" تا آنها با اطمینان برگردند.
 
آنها به مرام و معرفت حاجی اطمینان داشتند و تعداد زیادی از آنها که به علت کمبود امکانات اسارت به منافقین پناه آورده بودند به ایران بازگشتند. من معتقدم به هر حال هر انسانی اگر سعادت دنیا و آخرت را جویاست باید در قبال این ریزشها و رویشهای ناشی از اعمالش در قبال خدا پاسخگو باشد..

 

خاطره ای را هم از اردوگاه رمادیه  ( شهری در 114 کیلومتری غرب بغداد) از اسرای اول جنگ بگویم تا پی به ماهیت یکسان یکی دیګر از پدیده ها ببریم. این داستان را 12 سال پیش بر روی کاغذ آورده بودم اما جراءت ارائه ی آن به یکی از جراید را پیدا نکردم. معروف است که اسیران اول جنگ که حدوداً 3000 نفر بودند، در دو اردوگاه موصل و رمادیه نگهداری می شدند. پس از گذشت حدوداً 6 ماه و پشت سر گذاشتن شدائد اولیه اسارت در رمادیه (که اصولاً عراقیها نمی دانستند چگونه باید اسیرداری کنند و این خود یک فاجعه بود)، یک هسته مرکزی از بچه های مذهبی نخبه ، که در راس آنها یک طلبه جوان حدوداً 27 ساله با نام مستعار ""سهراب"" که مدعی آن بود که حاکم شرع قصرشیرین است، شکل می گیرد.
 
آنها کم کم توانستند همان مدیریت و حاکمیت پنهان و غیر رسمی اولیه را که در بالا شرح دادم، در اردوگاه ایجاد کنند. زمینه تفکر و علت این امر هم آن بود که آنان با خود اندیشیده بودند که این اسرا نماینده ی جمهوری اسلامی هستند و بالتبع تمام اعمال و رفتار و سکنات آنان می بایست اسلامی باشد، تفکری که همه ما در ابتدای انقلاب داشتیم و شاید هم ایشان به فکر حفظ افراد (یا ریزش و رویش آنها ) بوده است. لازم است گفته شود که در جمع سربازان، درجه داران، افسران و پاسداران اسیر، افراد دیگری هم بودند که شامل مردم عادی، کشاورز و شهریِ نقاط مرزی می شدند که هر یک به گونه ای اسیر شده بودند. 

نظامیها به واسطه شغلشان مکلف به وفاداری به جمهوری اسلامی بودند، اما بعضی از شهروندان نقاط مرزی غرب و جنوب کشور که حتی نمی دانستند تهران کجاست یا انقلاب یعنی چه و یا اسلام را با چه الفی می نویسند، بالطبع حاضر نبودند به ضوابط حاکمیت غیر رسمی با مشی تند مذهبیون تن دهند. برای مثال یکی از مشکلات عمده نماز بود. حاکمیت غیر رسمی از آنجا که پیرو اسلام ناب بود، به دنبال برپاییِ مراسمی همچون نماز جماعت و دعا بود، غافل از آنکه عده ای در جمع آسایشگاهها هستند که نه نماز می خوانند و نه دوست دارند که کسی به آنها امر و نهی کند که در نماز جماعت آنها شرکت کنند. از آنجا که عراقیها هم با نماز جماعت مخالف بودند و آن را یک نوع تهدید امنیتی تصور میکردند و برای برپاکنندگان آن تنبیهاتی را اعمال می کردند، لذا هزینه دار شدن این نماز برای بعضی از افراد قابل تحمل نبود. این جا دیگر برای اسرا چه در آسایشگاه و چه در اردوگاه نقطه اختلاف و جدایی بود. عده ای حاضر بودند برای برپاییِ نماز جماعت کتک بخورند، اما بودند عده ای هم که حاضر بودند برای اینکه کتک نخورند حتی نماز هم نخوانند. 

کار به جایی رسید که آنهایی که علاقه ای به کتک خوردن و یا استرس دائمی در زندگی را نداشتند ترجیح دادند آسایشگاههای خود را عوض کنند. اینجا بود که دوقطبی شدن آغاز شد. اما از آن طرف هم از سوی هسته مرکزی حاکمیت غیر رسمی، احکام غلاظ و شداد مبنی بر تولّی و تبرّی صادر می شد. تولّی و تبرّی دیگر چه بود؟ آه خدای من ... دوستی با دوستان خدا و دشمنی با دشمنان خدا... مثل آنکه آقای جرج بوش بگوید: هر که با ما نیست بر علیه ماست یا همین عین عبارتی را که آقای حسین الله کرم چند شب پیش در تلویزیون مدعی شد که: حکومت ما هم به روش تولّی و تبرّی اداره میشود. یا مثل اینکه الآن می شنویم می گویند خودی و غیر خودی. دوقطبی کامل یعنی اینکه باید تکلیف خودت را مشخص کنید. کار به جایی می رسد که با افرادی که نماز نمی خواندند، با آنها نه غذا می خوردند و نه حرف می زدند. شما تصورش را بکنید در یک آسایشگاه 4 متر در 10 متر که 50 نفر زندگی می کرد، اگر یک نفر نماز نمی خواند چه بر سرش می آمد ... زندان در اسارت ...!!! من نمی دانم که سهراب در کدام حوزه درس خوانده و یا به هر حال شاید این رفتار ناشی از آموزه های سهراب در دوران طلبگی بوده است.
 
در هر صورت او خود را با چند واسطه نماینده ی ولی فقیه (امام) می دانست و همان گونه که فکر میکرد عمل میکرد. خیلی جالب است که با گوشه ای از نحوه تفکر این جماعت نیز آشنا شوید. از جمله اینکه این جماعت حتی زمانی که عراقیها تبلیغ نمی کردند هم حاضر نبودند فوتبال بازی کنند تا برای سلامتی ورزشی کرده باشند و می گفتند: "" آیا خداوند راضیست که عده ای قلیل بازی نموده و توپ فوتبال آنان به لباسهای شسته شده روی بند بخورد و آنها را کثیف نماید؟!!". جالب آنکه در سال 1362 نیز تعدادی از اسرای جدید از عملیاتهای جنگی از اردوگاه "" الانبار"" به رمادیه آمدند و با این رویه مخالفت کردند و بساط ولایت آنان را برچیدند، اما حضرات صرفاً برای از دست ندادن ریاست و حکومت، با افکار ""تغییر"" مبارزه می کردند.
 
اما جالب است که بدانید جناب ""سهراب"" پس از مدتی به اردوگاه موصل 3 منتقل می شود، همانجایی که حاج آقا ابوترابی هم حضور داشت، پس از مدتی یارگیری و برنامه های مخصوص دعا برای امام زمان، حاج آقا ابوترابی متوجه اهداف ایشان می شود، و پس از آشکار شدن مصائبی که در اردوگاه رمادیه رفته است، ایشان را در جلسه ای و با حضور بزرگان اردوگاه وادار به توبه می نمایند و وادار می نمایند تا مراتب توبه را به صورت مکتوب به دوستان رمادیه اعلام و از دوستان بخواهد که دست از رویه اشتباه در رمادیه بردارند. توبه نامه به صورت نامه ی اسرا و توسط صلیب سرخ به دست کادر مرکزی اردوگاه رمادیه می رسد.
 
اما دوستان اگر میپذیرفتند که اشتباه کرده اند می بایست توبه کرده و از صحنه ریاست خداحافظی می کردند. هر چند نامه را پنهان کرده بودند، اما بساطشان توسط جماعت الانبار برچیده شده بود. چرا نپذیرفتند؟ چون که پدیده ها در طول تاریخ در اشکال مختلف تکرار میشوند و ماهیت آنها یکسان است و انسان ... طمع کار است (خلق انسان هلوعا) ... آنها ‍‍‍پذیرای حماقتهای خود نبودند و تلاش در حفظ نیروهای ریزش شده خود داشتند...

 

یکی از دوستان الانباری که دعاخوان خوبی هم بود تعریف میکرد که قرار بود یکی از این دوستان ولایی رمادیه بیاید پیش ما و با نواهای دعاخوانی که در ایران مرسوم بوده آشنا گردد، چرا که ایشان اول جنگ اسیر شده بودند و 3 سال بود که از ایران و آنچه که در ایران گذشته بود بی خبر بودند. می گفت این هم اردوگاهی ولایی آمد، اما با ولی خود آمد!!! می دانید چرا؟ ولی آمده بود تا او هم نوای دعا را بشنود تا در صورت تایید مجوز صادر نماید که آیا ایشان میتواند این اینگونه دعا بخواند یا خیر!!!  به هر حال ولی، مسئول بهشت و جهنم انسانهاست و تا از بهشت و جهنم انسان مطمئن نشود ول کن معامله که نیست... من که اهل تفسیر نیستم اما به هر حال این خیلی فرق دارد با آیه ای که در بالا آمد، که خدا به پیغمبرش گفت: تو تنها تذکر دهنده ای و سیطره ای بر آنان نداری...!!!

 

ذوالفقار ...

 

داستان ذوالفقار جوان پناهنده ای که به اردوګاه موصل ۱ آوردند بسیار غم انګیز است ... اما می ګویمش تا تفاوت ولایت بر قلبها و ریاست بر سرها را دریابید.

 

ذوالفقار یتیمی حدوداً ۱۰ ساله بود که از یکی از روستاهای اطراف همدان به تهران می آید و به علت بی کسی در یک ګاراژی مشغول به کار می شود. عده ای از افراد پلید و رانندګان بیابانی هرزه طفل معصوم را (مفعول قرار داده) و آلوده می کنند تا جایی که او به این ګونه مرض و بیماری مبتلای دایمی می شود. در زمان انقلاب و جنګ ذوالفقار دیګر یک جوان بیست و چند ساله است اما دیګر ابتلا به این بیماری داغ ننګ سنګینی دارد. تا جایی که او بواسطه ی دردسرهای فراوان تصمیم می ګیرد تا از ایران فرار کرده و از طریق عراق به یک کشور دیګر  پناهنده شود. عراقیها او را مدتی در اردوگاه پناهندګان نګهداری می کنند اما به واسطه رسوایی و دردسرسازی٬ او را به اردوګاه اسرا (موصل ۱) می آورند. جوّ اردوګاه باعث می شود تا خواندن و نوشتن بیآموزد و به تبع آن قرآن خواندن را نیز بیآموزد. او در آسایشګاهی بود که اکثر آنان از اسرای غیر نظامی و روستاییان لب مرزی تشکیل شده بود. 

همه او را می دیدند که صبحها با تعدادی دیګر در زیر سایه دیوار مشغول آموزش و خواندن قرآن بود. اما در آن آسایشګاه فرد دیګری بود که از این بیماری ذوالفقار آګاه شده بود و متاسفانه ذوالفقار نیز مجدداً به این ننګ تن در داده بود. کار به جایی رسید که دیګران نیز در آسایشګاه از این رسوایی آګاه شدند و هر روز او را به باد لعن و طعن می ګرفتند. دیګر آسایشګاه که هیچ اردوګاه هم جای او نبود. تمام درها به رویش بسته شده بود٬ حتی سر به زیر پتو هم نمی توانست بکند. آنها که زندانی کشیده اند میدانند که چه می ګویم. تا اینکه به واسطه این رسوایی از او به عراقیها شکایت می شود و عراقیها او را به زندان اردوګاه می برند. در زندان به غیر از او یک نفر دیګر هم بود. 

نیمه شب دوست هم بند او از صدای ناله ی ذوالفقار بیدار می شود و می بیند که ذوالفقار در خون خود غرقه است. ذوالفقار تیغی (تیغ صورت تراشی که در دسترس همه بود) را همراه خود به زندان آورده بود و نیمه شب به ګلوی خود کشیده بود٬ اما درد امان او را بریده بود و دیګر توان آن را نداشت که خود را خلاص کند. هم بندش به او می ګوید چه کار می کنی که می ګوید: این تیغ را بګیر و به ګلویم بکش که دیګر نمی خواهم زنده بمانم. هم بندش به ناچار فریاد می زند و نګهبانان عراقی را فرا می خواند. او را چند روزی در بهداری اردوګاه نګهداری می کنند تا بهبود یابد٬ اما پس از بهبودی درخواست می کند تا مجدداً او را به زندان ببرند٬ چرا که زندان برای او فراخ تر از دنیا بود. او بار دیګر به زندان می رود اما این بار دیګر از هم سلولی خبری نیست. ذوالفقار نیمه شب با استفاده از حاشیه ساتنی پتو که آن را تابیده بود٬ طنابی مهیا می کند که جسم غیر قابل تحملش را تحمل کند. سطل ادرار ګوشه ی سلول را به زیر پای خود می نهد و طناب دار را برای خود مهیّا می کند...

 

بله ... ذوالفقار قفس تن را درید و زودتر از دیګر اسرا از قفص (به معنی اردوګاه) پرید...

 

صبح روز بعد عراقیها پیکرش را با چهره ای سیاه شده که به داری که خود ساخته آویزان می یابند. او را از چارچوب در پایین آورده و به ګورستان شهر می برند. ولوله ای در اردوګاه در ګرفت. دو نفر از طرف اردوګاه برای انجام مراسم کفن و دفن او به ګورستان رفتند که یکی از آنها حاج آقای ابوترابی بود. می ګویند به هنګام شست و شوی ذوالفقار٬ حاج آقا بر روی جنازه افتاده بود و زار زار ګریه می کرد و می ګفت: ببخشید آقا جان از دستم در رفت... من نفهمیدم٬ کوتاهی کردم و به فکر تو نبودم...

 

حالا شما مقایسه کنید با زنان روسپی این جامعه که از چه روی به ورطه ی هولناک تن فروشی می افتند اما هیچ دولتمداری برای حل معضل آنان دل نمی سوزاند که هیچ اما می ګویند آن آقایی (سعید حنایی در مشهد) که ۱۶ زن روسپی را کشت از روی غیرت دینی دست به این کار زد!!!.... آدم از این فضاحت بمیرد روا نیست؟ و طرفه این که مدعی پیروی از مردی باشند که تاب نیاورد تا خلخالی از پای زنی یهودی بربایند!!! زمان شاه برای تشویق مردم فیلمی به نام آب توبه ساختند تا مردم بدانند که راهی برای بازګرداندن زنان روسپی به جامعه و زندګی عادی وجود دارد...

 

ظاهراً حاج آقا از داستان ذوالفقار با خبر بوده ٬ چرا که معتمد همه اردوګاه بوده است و مسایل را به او می ګفتند. اما ناله ی او شاید از آن جهت بود که داستان را می دانست اما به واسطه ی قباحت مساله از ورود به  آن کوتاهی کرده و برای هدایت ذوالفقار ګامی برنداشته بود. به هر حال همه اسرا٬ که او هم مستثنی نبود٬ همانطور که ګفتم در اسارت تنها در قبال خود وظیفه داشتند تا راه سعادت یا ضلالت خود را طی کنند. و به هر حال او سعادت را در این می دانست که برای هدایت و سعادت هر فردی از جامعه می بایست نهایت تلاش را کرده و حتی از مال و جان و آبروی خود مایه ګذاشت... که کم نګذاشت ... حال مقایسه کنید با هتک آبروهایی که در این مملکت در زندانها از مردم نمی شود.. آن هم برای ۲ روز سلطنت بیشتر ...

 

ولایت در اسارت ...   

 

اسرا رعایت این نکات باریکتر از مو را در ابوترابی دیدند که به ولایت بر قلبها پی بردند. والله داستان بسیار است که این یک از هزار بود. اسرا به ایران برګشتند و جای خمینی که بر قلبها ولایت داشت را خالی یافتند. هر انسانی رفتارها را مقایسه می کند. امام خمینی هر چه بود بعضاً می ګفت که من هم اشتباه کردم... و خود را مطلق نمی نمایاند... اما بعضیها کاهی را در دیګران کوه می کنند اما کوه عیب را در خود انکار. امام بر دوشها آمد و بر دوشها رفت. ما مزه ی ولایت بر دلها را چشیدیم و از روز اول که به این مملکت بازګشتیم چه دیدیم که کنار کشیدیم؟!!... هنوز آرزوی اسارت می کنم٬ کما اینکه یکی از رفقا که ۶ ماه از آزادی نګذشته بود را دیدم و آرزو میکرد که ای کاش آزاد نشده بود...

 

از روز اول به ابوترابی دهن کجی شد. متولد 1318 بود. از نظر مبارزه یک سر و گردن از اقایان بالاتر بود. چه کار کردند... در کارهای روزمره ی اسرا گیرش انداختند. جالب است که پیش آقا میرفت و از رفسنجانی شکایت می کرد و ایشان می ګفت: من در کارهای اجرایی دخالت نمی کنم!! رفتار با او اینګونه بود...پاسکاری...٬ کما که در طول این ۲۰ ساله همین بوده است٬ که اسرای آزاد شده را فقط برای دکور میخواهند اما اګر حرفی و راهی برای اصلاح امری داشته باشند٬ ګوشها کر می شد و چشمها کور. هنګام سالګرد ورود اسرا یک نوع سکه ی طلایی و مراسمی که چشمها پر شود اما یک جایګاه کوچکی یا یک پست مدیریتی پیش پا افتاده ای ... اصلا و ابدا... باید خودی باشی و از خود رای و نظری نداشته باشی ... ما را به بازی نګرفتند و خدا را شکر٬ که این بهتر بود ...

 

یکی دو سال اول که به مناسبت ورود اسرا مراسم سالګرد در نزد مقام عظمی٬ حضرت آقای خامنه ای برګزار می شد٬ ۲۰ الی ۳۰ آزاده به همراه کارمندان ستاد آزادګان مانند لشکر شکست خورده در همان سالن مسجد مانند به نزد حضرت آقا که می رفتند٬ مشاهده می کردند که ۲ لشکر از خواهران و برادران بسیج در صف مقدم جلوس نموده مشغول رد و بدل کردن شعارهای ولایی هستند. چرا ؟ چون که باید حضور٬ هرچه با شکوه تر باشد و آقا نیاز به پر کردن چشمها دارد. اګر قرار شد فیلم این مراسم ولایی از صدا و سیما پخش شود همګان بدانند که آزادګان هم ولایی هستند. آخر نمی شود که آزاده که با یک دست لباس به این مملکت آمده به غیر از عشق ولایت چیز دیګری بخواهد! به هر حال ممکن است نان و مسکن و معیشت٬ انسان آزاده را از عشق ولایت دور کند و این بار آزاده را به اسارت هوای نفس بکشاند! پس باید ترتیبی داد که هم اعتراضی نباشد و هم دوربینها فقط عشق به ولایت را در چشم ملت فرو کنند...

 

بعد از ۲۵۰۰ سال در این مملکت نشد که قانون درست و حسابی حکمفرما شود تا جلوه های حاکمیت و سلطه یک نفر بر مردم کمرنګ جلوه کند تا دوستداران قدرت بدون تحمیل هزینه ګزاف به این ملت دل از قدرت بکنند (انّ فرعون علی فی الارض و جعل اهلها شیعا).  و به هر حال خودی و غیر خودی در این مملکت تئوریزه شد تا هر کس به میزان چاپلوسی و تقرّب به قدرت و به منظور رسیدن به سعادت دنیا و آخرت به ګرد این شیرینی٬ جایګاه یابد...

 

قرار شد که فرزندان آدم (ع)٬ هابیل و قابیل به نزد خدا از بهترین داشته های خود قربانی آورند تا خدا بهترین را انتخاب نماید. خدا قربانی هابیل را که از متقیان بود پذیرفت. قابیل حسادت کرد و قصد کشتن هابیل کرد. هابیل ګفت: اګر دست بر من ګشوده که مرا بکشی٬ من دست بر روی تو بلند نخواهم کرد٬ چرا که من از خدای عالمیان می ترسم. هوای نفس٬ قتل برادر را برای قابیل توجیه کرد... (آیات ۲۶ تا ۳۷ سوره ۵). حال این داستان٬ داستان ما است... نیست؟ می ګویند ندزد و نترس. اګر خطاکار نیستید پس چرا اینقدر بګیر و ببند؟ چرا اینقدر ظلم و تعدی؟ بنده که در دوران جنګ و اسارت عملکرد آقای میر حسین موسوی را نبودم که ببینم. اما در این مدت ۱/۵ سال که ګفتار و مطالب او را پیګیری می کنم خداوکیلی هوای نفس یا حب جاه و مقام در او ندیدم. آیا جواب مردمی که به صحنه آمدند ګلوله بود؟ آیا بعد از ۲۵۰۰ سال تجربه٬ در این مملکت باز باید فرصتها را تبدیل به تهدید کرد؟ آیا قدرت آنقدر شیرین است که با وجود این همه بیّنه٬ در ظلم اسراف می کنید؟ آیا از خدا و روز جزا نباید ترسید؟ می دانید وسیله تقرّب به خدا چیست؟؟؟... اینکه کوچکترین حقی را به حقدار بدهید. این تقرّب را بجویید تا رستګار شوید ... به هر حال بترسید از عذاب روز آخرتی که اګر دو برابر آنچه که بر روی زمین یافت می شود را برای جبران ظلمهایی که کرده اید٬ بیاورید از شما قبول نکنند...

 

می ګویند ابتدای زمانی که موسی (ع) با فرعون درافتاد٬ در مطبخ فرعون روزانه صدها ګاو و ګوسفند و شتر ذبح می شد تا فرعون و درباریان و طبعاً لشکریان از آن تناول کنند. اما در روزهای آخر فرعون٬ دودی از مطبخ برنمی خواست و تنها ګوسفندی ذبح می شد تا او ٬ خانواده و بعضی از اطرافیان از آن بخورند. آیا فرعون ګرفتار عمل خود نشده بود؟ آیا ساحران دربار هم در او شک نکرده بودند؟!!... آیا اینهمه دروغ و تکبر عامل سقوط او نبود؟!!... آیا ولایت و فرمانروایی او اسیر هواهای نفسانی او نبود؟!!... ولایت بر قلوب کجا و ریاست بر رئوس کجا؟!!...

 

همگان شنیده ایم که پیامبر زمانی که در مکه بود در ابتدای دعوت به دین اسلام هر روز از مسیری عبور می کرد که یکی از کفار قریش ظرفی از خاکستر بر سر ایشان میریختند. دست بر قضا چند روزی از این آزار و اذیت خبری نشد. پیامبر به هنگام عبور از جلوی خانه ی آن مرد از خود پرسیدند که چه بر سر این دوست ما آمده است؟ سوال می کند، میگویند که مریض شده است. به طرف خانه رفته درب را زده و داخل میشود. می بیند که بله آن مرد بد طوری مریض است. با او به گونه ای رفتار می کند که آن مرد از کرده ی خود پشیمان شده و اسلام می آورد. او می میرد اما مسلمان می میرد...

 

خدا در قرآن به پیامبر می فرماید: نزدیک بود خود را هلاک سازی از اینکه ایمان نمیآورند. برای اینکه ایمان بیاورند با ادب و اخلاق برخورد می کردند نه با باتوم!!!... داستان کاملاً واضح است... برخورد تماماً از روی اخلاق، ادب، لطف و مهر و محبت است. شما اگر صحنه سازی کنید مردم میفهمند، برای هم تعریف می کنند. فکر می کنید که مردم را گول زده اید... خدا را چه می کنید؟؟ مردم در این 21 ساله شما را از قلبشان خارج کرده اند. من این را در روز دوم خرداد دیدم. آیا بی ادبی از این بزرگتر به این مردم نجیب و سایر نامزدهای انتخابات نبود که در روز دوم خرداد گفته شود: هر کس که انتخاب شود جای رفسنجانی را پیش من نمی گیرد! هی می ګوید من ... مگر شما به کجا رسیده اید که ادب و اخلاق را تعطیل کرده اید؟ راستش من همانجا بریدم و ریزش شدم... مردم که بیشتر از من آګاهند...       

 

حیوان که حیوان است در صورتی که مورد تعدی قرار ګیرد در مقام اعتراض از خود عکس العمل نشان میدهد. هرچند که اعتراض کوچکترین حق انسان در خصوص سرنوشتش می باشد. امام ګفت که حفظ نظام از اوجب واجبات است اما در ضمن ګفت مردم مختارند که حتی اسلام را نخواهند. مردم را آزاد بګذارید و برای دین واقعی کار کنید. مردم فطرتاْ به سوی دین ګرایش پیدا خواهند کرد...  

 

با رفتاری که از این نابغه ی هزاره ی سوم٬ رییس جمهور ۲۵ میلیونی مشاهده می کنم٬ بعید میدانم که قادر باشد حتی قرآن را روان بخواند. اما آیاتی را از سوره فصلت انتخاب کردم تا مقام عظمی آن را خوانده و قرآن و آخرت را جدی بګیرند. به عینه مشاهده کرده ایم که آیاتی که در حضور ایشان در ابتدای هر مراسمی خوانده می شود توسط مامورین دفتر ایشان سانسور می شود و قاریان از خواندن آن نهی می شوند تا آیات خوانده شده آیاتی نباشند که ایشان را زیر سوال ببرد. و یا آیاتی باشند که در راستای اهداف باشد. آیات آخر سوره ی فتح که هنګام تنفیذ حکم ریاست جمهوری خوانده شد از این دست بود که حکایت از فتح الفتوح آقایان داشت. امید دارم که این آیات قدری دل ایشان را نرم کند:

 

إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِکَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ 30 - آنان که گفتند: محققا پروردگار ما خدای یکتاست و بر این ایمان پایدار ماندند فرشتگان رحمت بر آنها نازل شوند (و مژده دهند) که دیگر هیچ ترسی (از وقایع آینده) و حزن و اندوهی (از گذشته خود) نداشته باشید و شما را به همان بهشتی که (انبیا) وعده دادند بشارت باد

 

نَحْنُ أَوْلِیَاؤُکُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَةِ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَشْتَهِی أَنفُسُکُمْ وَلَکُمْ فِیهَا مَا تَدَّعُونَ31 - ما در دنیا و آخرت یاران و دوستداران شماییم و برای شما در بهشت ابد هر چه مایل باشید یا آرزو و تقاضا کنید همه مهیّاست

 

نُزُلًا مِّنْ غَفُورٍ رَّحِیمٍ 32 -  این سفره احسان را خدای غفور مهربان (به پاداش ثبات ایمان) برای شما گسترده است.

 

وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ 33 - در جهان از آن کس که (چون پیغمبران) خلق را به سوی خدا خواند و نیکوکار گردید و گفت که من از تسلیم شوندگان خدایم کدام کس بهتر و نیکو گفتارتر است؟

 

وَلَا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ 34 -  و هرگز نیکی و بدی در جهان یکسان نیست، همیشه بدی (خلق) را به بهترین شیوه (که خیر و نیکی است پاداش ده و) دور کن تا همان کس که گویی با تو بر سر دشمنی است دوست و خویش تو گردد. (

 

وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ 35 - و لیکن به این مقام بلند (یعنی در پاداش بدی نیکی کردن) کسی نمی‌رسد جز آنان که (در راه دینداری) دارای مقام صبر و ثبات و (در معرفت الهی) صاحب حظّ بزرگند. (

 

 وَإِمَّا یَنزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ 36 - و هر گاه از شیطان تو را وسوسه و تحریکی رسد به خدا پناه بر که او شنوا و داناست.

 

وَمِنْ آیَاتِهِ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ وَالشَّمْسُ وَالْقَمَرُ لَا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَلَا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَهُنَّ إِن کُنتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ 37 - و از جمله آیات قدرت الهی خلقت شب و روز و خورشید و ماه است، نباید هرگز پیش خورشید و ماه سجده برید، بلکه اگر به حقیقت خدا پرستید خدایی را که خورشید و ماه را آفریده است سجده و پرستش کنید

 

فَإِنِ اسْتَکْبَرُوا فَالَّذِینَ عِندَ رَبِّکَ یُسَبِّحُونَ لَهُ بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَهُمْ لَا یَسْأَمُونَ 38 - پس اگر کافران (از پرستش خدا) تکبر و بزرگ منشی ورزند فرشتگان (و قوای بی‌نهایت عالم بالا) که نزد خدایند شب و روز بی‌هیچ خستگی و ملال به تسبیح و طاعت حضرت حق مشغولند

 

وَمِنْ آیَاتِهِ أَنَّکَ تَرَى الْأَرْضَ خَاشِعَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ إِنَّ الَّذِی أَحْیَاهَا لَمُحْیِی الْمَوْتَى إِنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ 39 - و از جمله آیات قدرت الهی آنکه زمین را بنگری خشک و پژمرده که چون ما بر آن آب باران فرود آریم بردمد و گیاه برآورد و اهتزاز و نشاط و خرّمی یابد. باری، آن کس که زمین را زنده کند مردگان را هم زنده گرداند که او بر هر چیز قادر است.

 

إِنَّ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی آیَاتِنَا لَا یَخْفَوْنَ عَلَیْنَا أَفَمَن یُلْقَى فِی النَّارِ خَیْرٌ أَم مَّن یَأْتِی آمِنًا یَوْمَ الْقِیَامَةِ اعْمَلُوا مَا شِئْتُمْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ 40 - آنان که در آیات ما سخت راه کفر و عناد پیمایند هرگز از نظر ما پنهان نیستند. آیا کسی که روز قیامت به آتش دوزخ درافتد بهتر است یا آن کس که ایمن (از عذاب) به محشر وارد شود؟ باری، امروز به اختیار خود هر چه می‌خواهید بکنید که خدا به تمام اعمال شما بیناست.

 

إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمَّا جَاءهُمْ وَإِنَّهُ لَکِتَابٌ عَزِیزٌ  41 - همانا آنان که به این قرآن که برای هدایت و یادآوری آنها آمد کافر شدند (چقدر نادانند) در صورتی که این کتاب به حقیقت صاحب عزت (و معجز بزرگ) است.

 

لَا یَأْتِیهِ الْبَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِهِ تَنزِیلٌ مِّنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ 42 - که هرگز از پیش و پس (گذشته و آینده حوادث عالم) باطل بدان راه نیابد (و تا قیامت حکومت و حکمتش باقی است) زیرا آن فرستاده خدای (مقتدر) حکیم ستوده صفات است.

 

مَا یُقَالُ لَکَ إِلَّا مَا قَدْ قِیلَ لِلرُّسُلِ مِن قَبْلِکَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ وَذُو عِقَابٍ أَلِیمٍ 43 - (ای رسول ما) بر تو وحی نمی‌شود جز آنچه به رسولان پیشین گفته شد، که خدایت بسیار دارای آمرزش و بخشش و هم صاحب قهر و عقاب دردناک است.

 

وَلَوْ جَعَلْنَاهُ قُرْآنًا أَعْجَمِیًّا لَّقَالُوا لَوْلَا فُصِّلَتْ آیَاتُهُ أَأَعْجَمِیٌّ وَعَرَبِیٌّ قُلْ هُوَ لِلَّذِینَ آمَنُوا هُدًى وَشِفَاء وَالَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ فِی آذَانِهِمْ وَقْرٌ وَهُوَ عَلَیْهِمْ عَمًى أُوْلَئِکَ یُنَادَوْنَ مِن مَّکَانٍ بَعِیدٍ 44 - و اگر ما این قرآن را به زبان عجم می‌فرستادیم کافران می‌گفتند: چرا آیات این کتاب مفصل و روشن (به زبان عرب) نیامد (تا ما قوم عرب ایمان آوریم)؟ ای عجب آیا کتاب عجمی بر رسول و امت عربی نازل می‌شود؟! (اکنون که بدون عذر ایمان نمی‌آرند) به آنها بگو: این قرآن برای اهل ایمان هدایت و شفاست و اما آنان که ایمان نمی‌آرند گوشهایشان (از شنیدن کلام حق) گران است و این قرآن بر آنها موجب کوری (جهل و ضلالت) است، آن مردم (نادان به این کتاب حق گوش فرا نمی‌دارند، گویی که) از مکانی بسیار دور (از سعادت و ایمان) به این کتاب حق دعوت می‌شوند.

 

وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَى الْکِتَابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَلَوْلَا کَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَفِی شَکٍّ مِّنْهُ مُرِیبٍ 45 - و ما به موسی کتاب (تورات) را دادیم پس در آن راه مخالفت و اختلاف پیش گرفتند و اگر آن کلمه (رحمت) از (لطف) خدا سبقت نیافته بود (که تعجیل در عذاب نکند) همانا میان آن امت حکم عذاب می‌رسید، و هر چند که آنها سخت در نزول آن (عذاب) در شک و ریبند (که تو را در وعده عذاب قیامت هم تکذیب می‌کنند

 

مَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ أَسَاء فَعَلَیْهَا وَمَا رَبُّکَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِیدِ 46 - هر کس کار نیکی کند به نفع خود و هر که بد کند بر ضرر خویش کرده است و خدا هیچ بر بندگان ستم نخواهد کرد.

 

اینها را ګفتم تا یک برګی از تاریخ باشد تا در آینده بعضی از تاریخ نویسان جعل نکنند که خلیفه به واسطه ی فتنه ګران از بین رفت (سنة الله التی قد خلت من قبلکم)٬ که خلیفه همچون عثمان بر اسب سرکش هوای نفس سوار شد٬ و خود٬ این ملت را به فتنه مبتلا کرد...

 

کلام کوتاه که ولیّ ما در اسارت آزادمردی بود و در آزادی اسیر ولایت!!!...

 

رَحِمَ اللهُ مَنْ عَلِمَ مِنْ اَیْنِ وَ فی اَیْنِ و اِلی اَیْن : خدا رحمت کند کسی را که بداند که از کجاست٬ در کجاست٬ و به کجا خواهد رفت...

 

بار دیگر جنگ ...

 

من همیشه این حس را داشته ام که خود را یک سرباز ایرانی مسلمان شیعه احساس کنم و از یک لحظه از دوران جنگ و اسارت خود پشیمان نیستم... وهّابیت و صهیونیزم بین الملل (همانند منافقین و یهودیان صدر اسلام) با هم همداستان شدند. شعار صدور انقلاب برای اعراب پیام خصمانه در بر داشت. باید یک بار دیگر صلح حدیبیّه کرد تا زیرساختهای اقتصادی و اعتقادی را تقویت کرد٬ چرا که اینها بسیار آسیب دیده اند. با جوانانی که پول می ګیرند تا مقام عظمی را بشناسند اما خدا را نشناخته اند نمی شود بر علیه دشمن جنګید. زیاد به خود زحمت ندهید و فیلم محمّد رسول الله را فقط یک بار دیگر ببینید که چګونه مسلمانها در صلح رشد کردند. الآن در حال حاضر مجدداً نشانه های بیدار شدن این کینه ها را مشاهده می کنیم. یادمان نرفته است که قادسیه ی صدام ابتدا با چشمک غرب اما با پشتوانه ی پولهای اعراب به اجرا درآمد. بعد از آنکه نیرو کم آوردند علناً نیروهای نظامی از یمن، مصر، سودان و ... هم ارسال کردند. یادتان هست که گفتند خاورمیانه ی جدید متولد شد. مطمئن باشید که این بار به منظور تجزیه ی ایران می آیند... قبول کنیم که مشکلاتی داریم که وحدت مهمترین آنهاست... الآن هم یک اجماع جهانی را بر علیه ما بافته اند. آقایان وهابی به نیروهایشان می ګویند که اګر هر یک از شما ۴ الی ۷ شیعه را بکشید٬ بهشت بر شما واجب میشود. به هر حال آنها هم به فکر سعادت دنیا و آخرت خود که نابودی ما باشد هستند ... اما ما هم باید به فکر سعادت این دنیا و آخرت خود و این ملت باشیم ... نباید باشیم؟؟؟

 

یوسف در آن تنګنای امتحان ګفت: انّ ربّی احسن مثوای٬ انّه لا یفلح الظالمون. خداوند جایګاه انسان را در دنیا و آخرت نیک قرار داده است و ستمکاران را رستګار نخواهد کرد... اګر زمینه ی رشد انسانها را فراهم کنیم خود رشد کرده ایم ... پاک باشیم و خدمتګذار...

 

یکی از اسرای جنگ