بنیاد دلاوران ایران زمین( دلاویز )

من المؤمنین رجال صدقوا ماعاهدوالله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا

خطیب جمعه‌های غربت و درد / غلامعلی رجایی
نویسنده : بنیاد دلاوران ایران زمین(دلاویز) - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٤
 

  

این نوشته را طاقت بیان منزلت جمی نیست . همو که به رغم آن همه نقش ومنزلتی که درجنگ داشت واهمیتی که امام برای او قائل بود پس ازآنکه با رای بالای مردم متدین وقدرشناس خوزستان در دو دوره مجلس خبرگان حضور یافت دردور سوم کسانی که نمی دانم دست انتقام خدا با آنها با این سیاست بازیهایشان دراین سالها چه خواهد کرد چون لابد مواضع او راهمسو با خود نمی دیدند بهانه امتحان ازاو را برای حضوردر سومین دوره مجلس خبرگان پیش کشیدند تا این پیرمرد تحصیل کرده در نجف را بیازارند واز صحنه برانند و کاری کنند که او خود ازحضور در این عرصه صرف نظر کند. چقدردر این سالها بر بعضی ! ازیاران امام پس از امام سخت گذشته ومی گذرد!


غلامعلی رجایی در پستی در وبلاگ خود نوشته است: 

این نوشته ادای دینی به آیت الله مجاهد، غلامحسین جمی است. نماینده امام و امام جمعه آبادان که اینک در قبرستان مملو از نور وادی السلام نجف در چند صدمتری مرقد مولایم امیرالمومنین علی (ع) که آرمیدن در آنجا آرزوی من است و خدا کند به لطف حضرت حیدر برآورده شود در قبری نورانی آرمیده است.

راست می گویند که زمان ،برای درک بعضی حوادث و شناخت بعضی ازشخصیتها خود یک حجاب بزرگ است که تا سپری نشود پرده از روی برخی حوادث وچهره ها کنار نمی رود!

در مراسم امروز که در سالن مسجد ولی عصر که دوسال پیش با بر وبچه های قدیمی وپیشکسوت جنگ در آن از آقای جمی که بر روی ویلچری نشسته بود و سخنی نمی گفت تقدیر کرده بودیم شنیدم که آیت الله سیستانی، مرجع بزرگ شیعیان عراق و غیرعراق- که صدا و سیمای ما در پخش اخبارمرتبط با او چنان ممسکانه و بسته عمل می کند که گویی سیستانی یی در عراق وجود ندارد!- گفته است که در زمان اوج اختناق رژیم بعث عراق - که گوش دادن به رادیو ایران مجازات زندان ومرگ داشت - خطبه های نماز جمعه آبادان به امامت آیت الله جمی را گوش می داده است.

در مراسم امروز،که دومین سالگرد بزرگداشت ارتحال آیت الله جمی بود و بسیاری از خوزستانیها وبوشهریها و بر وبچه های غیر خوزستانی اما قدیمی جنگ در آن شرکت داشتند برادرفاضل، فروتن ودانای رزمنده ام سردار دکتر حسین علایی درباره جمی بگونه ای سخن گفت که به کسی که در کنارم نشسته بود ،گفتم سخن همین بود که این مرد گفت! و دیگر پس ازاین سخنرانی وسخنان، جای صحبتی برای کسی نمی ماند ونماند! 

سردارعلایی برخی از مطالبش را به کتاب " نوشتم تا بماند" مرحوم جمی ربط می داد که برادرارجمندم آقا محسن کاظمی در فاصله کوتاهی قبل از ارتحال جمی نوشت وبا دقت تمام یادداشتها و روز نوشتهای او را به صورت کتابی درآورد.کتابی که بی شک یکی از منابع مهمی است که پژوهشگران جنگ می توانند درباره روزها وماههای نخست جنگ وغربت مردان خمینی به آن مراجعه کنند.

به گمان من بعنوان یک دانش آموخته تاریخ همین نکته در شناخت منزلت وعظمت جمی کافی است تا دانسته شود درآن شرایط سخت غربت ودرد ورنج وبی یاوری رزمندگان خمینی وعربده کشیهای ارتش کاملا آماده تهاجم بعث از سال 58! - که جمی وهر کس که درآبادان درزیر آتش گلوله های توپ وخمپاره مانده بود سختی آن روزها رامی داند- نوشتن این روز نوشتها چه قدروقیمتی دارد.

این کار در آن شرایط سخت که فرد حتی امیدی به زنده مانده خود در لحظات بعد ندارد حتی از کارکشته های تاریخ بر نمی آید چه رسد به یک پیرمردی که در اوج هنگامه خون وآتش همه نگاهها واز جمله نگاه تیزبین حضرت خمینی به او و وخطبه های مردانه اش دوخته شده بود.

در شهرهای نزدیک به جنگ مانند دزفول واهواز و...این همه نماز جمعه خوانده می شد اما امام از خطبه های جمی سراغ می گرفت .اگر یک هفته این چریک پیر که قلب یک جوان در سینه اش می طپید به دلیل سفر به تهران یا... برای پیگیری رفع مشکلات شهر،خطبه نمی خواند امام از او علت این عدم حضورش را می پرسید.

سردار قدر ناشناخته جنگ و مظلوم این روزها دکتر محسن رضایی- که بعضی ها برای دست یابی به کرسی بی قدر شده ریاست جمهوری در این روزها! تصمیم گرفته اند شخصیت او و برخی از سرداران تحت فرماندهیش مانند لاریجانی و قالیباف را که به گمان آنها برخی نگاهها دراردوگاه اصولگرایان به آنها دوخته شده است تخریب و با تبلیغات منفی دررسانه های خود آنها را ازسرراه بردارند! - درسخنان کوتاهی که در پایان این مراسم ایراد کرد وپس از آن باشتاب به نماز جمعه رفت به نکته ناگفته ای اشاره نمود که قدر ومنزلت جمی را در نزد امام بخوبی نمایان می سازد.

دکتر رضایی می گفت در ملاقاتهایی که مکرر با امام داشتم درچند مورد حضرت امام از من سراغ آقای جمی را می گرفت و احوالش را جویا می شد.

آقا محسن می گفت: دربرخی مقاطع جنگ از جمله در مقطع حساسی مانند عملیات والفجر 8 که با عبور ازرودخانه وحشی و پر جزر ومد اروند در میان بهت وحیرت کارشناسان نظامی دنیا به فتح بندر فاوعراق انجامید وعملیاتی بود که باید در آن از غافلگیری کامل استفاده می کردیم دست به دامان این مرد شدم .چون با وجود آن همه آدم ساکن در شهرامکان کاراطلاعاتی وآماده سازی مقدمات عملیات نبود وتخلیه ناگهانی مردم هم خود بخود از وقوع عملیاتی در آینده ای نزدیک خبر می داد.آقای جمی تا این مطلب را از من شنید گفت من این مشکل را کاملا حل می کنم و شما از این بابت هیچ نگرانی نداشته باشید.بعد در مدتی کمتر از یک ماه سران متنفذ محلات وعشایر را تک تک خواست و بی آنکه اصل قضیه رابا آنها درمیان بگذارد تخلیه شهر را از مردم ممکن ساخت.

دکترعلایی هم می گفت:برای درک شناخت نقش جمی باید دید اگر دشمن بعثی جزیره آبادان را بعد از محاصره آن می گرفت در وضعیت جنگ چه پیش می آمد و افزود اگر جمی نبود وآبادان اشغال می شد کار باز پس گیری این جزیره بسیار سخت وناممکن می شد .سردار سپس به نمونه هایی اشاره کرد از ده هزار اسلحه در جعبه گذاشته وگریس خورده ای که بعث عراق در خرداد سال 58 بین نیروهای عشایرمرزی ما پخش کرد و سپاه خوزستان در دز فول وخرمشهر وآبادان و .... آنها را کشف کرد که برای نمونه فقط سه هزار قبضه آن را سپاه دزفول ازعشایری که داوطلبانه این اسلحه ها را برای تحویل می آوردند تحویل گرفته بود.

دکترعلایی می گفت اگر دشمن بعثی خود را در محور جنوب به کارون و بهمنشیر می چسباند واز طرف دیگر جاده اندیمشک به اهواز را قطع می کرد و در شمال خود را به دوکوهه می رساند کار خوزستان تمام بود.اما این جمی بود که در کنار رزمندگان جلوی این هدف ایستاد و با نجات آبادان که در اجابت فرمان قاطع امام صورت گرفت که حصر آبادان باید شکسته شود دشمن را ناکام نمود.

سردارعلایی از سادگی جمی گفت وازاینکه به رغم برخورداری ازآن همه امکانات در شهر وبندرنفتی آبادان با یک پیکان دست دوم که متعلق به برادرش رسول بود در شهرتردد می کرد وهر ساعتی را در جایی بود. گاهی در کنار برادران ارتش وساعتی بعد در کنار برادران سپاه و پس ار آن در سرکشی به نیروهای مردمی در سطح شهر وپس ازآن حضور در فرمانداری آبادان یا در رادیو آبادان تا برای رزمندگان مستقردر آبادان وجبهه های پیرامونش پیام ایستادگی ومقاومت بدهد.

این نوشته را طاقت بیان منزلت جمی نیست . همو که به رغم آن همه نقش ومنزلتی که درجنگ داشت واهمیتی که امام برای او قائل بود پس ازآنکه با رای بالای مردم متدین وقدرشناس خوزستان در دو دوره مجلس خبرگان حضور یافت دردور سوم کسانی که نمی دانم دست انتقام خدا با آنها با این سیاست بازیهایشان دراین سالها چه خواهد کرد چون لابد مواضع او راهمسو با خود نمی دیدند بهانه امتحان ازاو را برای حضوردر سومین دوره مجلس خبرگان پیش کشیدند تا این پیرمرد تحصیل کرده در نجف را بیازارند واز صحنه برانند و کاری کنند که او خود ازحضور در این عرصه صرف نظر کند. چقدردر این سالها بر بعضی ! ازیاران امام پس از امام سخت گذشته ومی گذرد!

سخن کوتاه باید. این نوشته را با ذکر مختصری از روز نوشت 13 آبان آیت الله جمی در سال 59 که درباره شهادت برادرش رسول است به پایان می برم و امیدوارم استاندارفعلی خوزستان، جناب آقای حجازی ،که آبادانی است وقدر ومنزلت جمی را بیش از من و ما در تاریخ مقاومت آبادان سرفرازمی داند در جهت قدر شناسی از آیت الله جمی و در راستای ماندگاری نام نورانی او با هماهنگی وزارت راه دراقدامی ستودنی نام مبارک این اسطوره جهاد وپارسایی ومقاومت را برفرودگاه بین المللی آبادان بنهد و دین خود را به جمی ادا کند.

13/8/1359

"ساعت نزدیک 12 بود ازرادیوآمدیم ستادهماهنگی فرمانداری.عبدالرسول پایین ایستاد .من رفتم بالا سری بزنم دیدم آقای دکتر -عباس - شیبانی پای تلفن نشسته ومشغول صحبت است .پهلوی اونشستم. شاید دقیقه ای طول کشید که صدای انفجاری وحشتناک تمام شیشه ها ی در وپنچره را خرد کرد. بی اختیارازاتاق بیرون آمدیم. در خیابان فریاد آقای حجازی بلند بود. به سرعت پایین آمدم. خیابان وضع وحشت انگیزی داشت. سطح خیابان مملوازشیشه خرده هایی بود که از در و پنجره عمارتهای مجاور ریخته بود. آقای صابری یکی ازاعضای فعال جهاد سازندگی را دیدم که ترکش بمب خورده وپشت رل ماشین در حال اغماست. آمدم چنب اتومبیل برادرم رسول دیدم رسول افتاده غرق خون. دل وروده هایش بیرون ریخته. مثل اینکه یک دستش هم قطع شده ودردم جان داده. نگاهی به برادر شهیدم کردم واسترجاعی- انا لله وانا الیه راجعون - برزبان جاری کردم. نوش جانش باد نعمت شهادت. چنددقیقه جسد بی جان وغرقه درخون برادرم در سطح خیابان افتاده بود تا ماشینی آمد واو رابه سردخانه انتقال داد....اوگذشته از اینکه برادرم بود برای من دوست ورفیقی شفیق وصمیمی بود. در امور زندگی فوق العاده به من کمک می کرد.همیشه سعی داشت کوچکترین حرکتی که مایه رنجش خاطرم شود ازاوسر نرند.همفکرم بود. نه تنها مقلد که مثل عموم مقلدین امام شیفته وشیدای امام امت بود و در این خط حرکت می کرد. بیش از یک سال درسلولهای ساواک محمدرضا پهلوی گذراند.. فراقش قطعا صعب ودشوار است ... من که جز خیروسعادت وکمال اوچیز دیگری نمی خواهم چرا ازمرگش ناراحت باشم؟ باید خوشحال باشم که برادرعزیزم به چنین مقامی نایل آمد... امروز که رسول شهید شد، ماشینش هم از کارایستاد .ماهم فعلا وسیله نقلیه ای نداریم نتوانستیم به مسجد – قدس – برویم همین جا – خانه - نماز خواندیم....امشب نتوانستیم به مسجد برویم. چه اینک رسول نداشتیم که مارابه مسجد ببرد. ...امشب هم گذشت البته با صدای شلیک توپ وخمپاره و کاتیوشا ومسلسل از هر دوجبهه...

15/8/1359

امروز تمام فکرم این است که برادرم رسول رابه منزل جدیدش منتقل ودر کنار شهدا خاکش کنم....حدود هفت هشت نفری از دوستان در منزل جمعند که آمده اند جنازه را با هم به قبرستان ببریم..جاده شهربه قبرستان نوعا زیر شلیک خمسه خمسه وخمپاره است به اضافه اینکه وسیله نقلیه ای هم نیست واگر وسیله ای یافت شود وسیله حرکتش که بنزین باشد نیست...وضع جسد شکم بکلی پاره شده دل وروده ها بیرون ریخته یک دست بکلی از بدن قطع شده .دست قطع شده را روی سینه گذاشته بودند. دست دیگر هم از بالای کف دست آویزان وپاره پاره شده بود .خون از بدن می آمد .آقای شاکری او راتیمم داد.گرچه خودم قبلا با دفتر امام تماس گرفته ودرباره شهدایی مثل رسول که در کوچه وخیابان ومنازل مورد اصابت خمپاره واقع شده وکشته می شوند پرسیده بودم وامام فرمود که همگی شهیدند واحتیاج به غسل ندارند..بر جسد غرقه بخونش با همان عده قلیلی که حاضر بودند نماز خواندم وتحویل خاکش دادم. ..وچه خوشبخت رسول وآن برادرانی که چون رسول ما با بدنهای قطعه قطعه شده از خمپاره وخمسه خمسه های صدام کافر به دیدار حق
می شتابند